دنیا که شروع شد زنجیر نداشت.خدا دنیای بی زنجیر آفرید.
آدم بود که زنجیر را ساخت شیطان کمکش کرد.
دل زنجیر شد،عشق زنجیر شد،دنیا پر از زنجیر شد و آدم ها همه دیوانه زنجیری.
خدا دنیای بی زنجیر می خواست.نام دنیای بی زنجیر اما بهشت است.
امتحان آدم همین جا بود. دست های شیطان از زنجیر پر بود.
خدا گفت: زنجیرت را پاره کن. شاید نام زنجیر تو عشق است.
یک نفر زنجیرهایش را پاره کرد.نامش را مجنون گذاشتند. مجنون اما نه دیوانه بود نه زنجیری.
این نام را شیطان بر او گذاشت. شیطان آدم را در زنجیر می خواست.
لیلی مجنون را بی زنجیر می خواست. لیلی می دانست خدا چه می خواهد.
لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند. لیلی زنجیر نبود. لیلی نمی خواست زنجیر باشد.
لیلی ماند، لیلی نام دیگر آزادی است.
عرفان نظرآهاری.چلچراغ
روز قسمت بود.خدا هستی را قسمت می کرد. خدا گفت:چیزی از من بخواهید.
هرچه که باشد شما را خواهم داد. سهمتان را از هستی طلب کنید زیرا خدا بسیار بخنده است.
هرکه آمد چیزی خواست. یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن،
یکی جثه ای بزرگ و آن یکی چشمانی تیز، یکی دریا را انتخاب کرد و دیگری آسمان را.
در این میان کرمی کوچک جلو آمد و به خدا گفت:
من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم. نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ،
نه بالی و نه پایی. نه آسمان و نه دریا. تنها کمی از خودت را به من بده.
و خدا کمی نور به او داد. نام او کرم شب تاب شد.
خدا گفت: آن که نوری با خود دارد بزرگ است، حتی اگر به قدر ذره ای باشد.
تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان می شوی.
و رو به دیگران گفت: کاش می دانستید که این کرم کوچک، بهترین را خواست،
زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست.
بر گرفته از"چلچراغ شماره 39- عرفان نظر آهاری