و مرا صدفي که مرواريدم تويي و خود را اندامي که روحت منم و مرا سينه اي که دلم تويي و خود را معبدي که راهبش منم و مرا قلبي که عشقش تويي و خود را شبي که مهتابش منم و مرا قندي که شيريني اش تويي و خود را طفلي که پدرش منم و مرا شمعي که پروانه اش تويي و خود را انتظاري که موعدش منم و مرا التهابي که آغوشش تويي و خود را هراسي که پناهش منم و ناگهان::: سرت را تکان مي دهي و مي گويي: نه، هيچ كدام هيچ كدام اينها نيست، چيز ديگري است يك حادثه ديگري و خلقت ديگري و داستان ديگري است و خدا آن را تازه آفريده است
+
نوشته شده در یکشنبه 16 تیر1387ساعت 10:22 توسط احمد