روز قسمت بود.خدا هستی را قسمت می کرد. خدا گفت:چیزی از من بخواهید.
هرچه که باشد شما را خواهم داد. سهمتان را از هستی طلب کنید زیرا خدا بسیار بخنده است.
هرکه آمد چیزی خواست. یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن،
یکی جثه ای بزرگ و آن یکی چشمانی تیز، یکی دریا را انتخاب کرد و دیگری آسمان را.
در این میان کرمی کوچک جلو آمد و به خدا گفت:
من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم. نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ،
نه بالی و نه پایی. نه آسمان و نه دریا. تنها کمی از خودت را به من بده.
و خدا کمی نور به او داد. نام او کرم شب تاب شد.
خدا گفت: آن که نوری با خود دارد بزرگ است، حتی اگر به قدر ذره ای باشد.
تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان می شوی.
و رو به دیگران گفت: کاش می دانستید که این کرم کوچک، بهترین را خواست،
زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست.
بر گرفته از"چلچراغ شماره 39- عرفان نظر آهاری